چند خط از به‌هم‌ریخته‌ی روزگارم - ۶۸

سرد، بی روح، خاموش،
بی صدا، بی حرکت، خسته،
در کنج اتاق نشسته ام
گیجم از همه چیز
می خواهم بروم
اینجا را دیگر دوست ندارم
مردم اینجا همه در تکاپوی فرجام نامعلوم خودند
وقتی حتی یک نفر هم هیست که تو را در آه و فریادت همراهی کند...
وقتی تو را بواسطه ی رنگت از خود می رانند...
نمی توان بیش از این صبر کرد

من شاید نفهمیده ام
این پسرکان
اینچنین مطمئن از سر کوچه ی ما می گذرند
دنبال چه می گردند
خودشان چه می دانند

وقتی در کنار پیکر بی جان خود ایستاده اند
یا نشسته اند
می گریند
اصلاً فکر می کنند؟
به چه چیزی می گریند؟

چرا؟
در هر نفس در خود می میرم
چه بسیارند کسانی که آرزوی بیشتر ماندن را ندارند
و چه بسیارند کسانی که اصلاً نفهمیده اند که چه شد
من سالها روزها را با چشم بسته گذراندم
و شب ها را در تاریکی نفس کشیده ام
کم نبودند اندوه هر آه من
کم نشد از انبوه ناراحت من
باز می ایستم
خود را به کناری می زنم
از خود می پرسم:
"تو که هستی؟ از من چه می خواهی؟"
به من می خندد و می خواهد که گویی برود
دوباره میپرسمش...
چیزی نمی گوید

مدت هاست که این سئوال ما، جوابی نداشته است
شاید یک بار بود که فهمیده بودم کیستم
اکنون که بیشتر فکر می کنم
می بینم که همه ی آن مهم ها
فقط لحظه ای خیال بود

من شما ها را میبینم
همه تان شبیه هم هستید
انگار که من هم شبیه شما ام
صدایی که از خودتان به من هدیه دهید
و بگویید که خیال نیستید
به من بگویید که وقتی چشمانم باز است
دچار تخیل نیستم...

  ۳ نظر برای "چند خط از به‌هم‌ریخته‌ی روزگارم - ۶۸"

یه دوست
 

منظورم خودم نبود.
حالا بگین شما هم حاظرین این صدا رو به کسی هدیه بدین؟
یا همه چیز رو فقط برای خودتون می خواین؟
اینجاست که هر چی در قلب ها باشه هویدا می شه.

نظر بدهید:

لطفاً نظر خود را به فارسی بنویسید و آدرس وب‌سایت خود را حتماً با //:http شروع کنید.