چند خط از به‌هم‌ریخته‌ی روزگارم - ۶۹

نیستم،
اما گفتن را می‌پسندم.
کسی نیست که گفتنم را بشنود،
اما می‌نویسم
گویی که هزاران نفر نوشته‌ام را می‌خوانند.
خودم می‌دانم که خوانده نمی‌شود،
می‌دانم...
که دیوانه شده‌ام،
با خودم حرف می‌زنم،
یادم می‌آید که با خودم می‌گفتم:
دو روز دیگر باقی‌مانده،
که چگونه آن دو روز را بگذرانم؟
یادم می آید:
که آن روز را نوشتم،
خوانده نشد.
امروز چطور؟
روزی که هنوز روز دومش تمام نشد،
و آن نیمه‌ی جان باقی‌ام هم تمام شد.
و باز می‌نویسم:
از مرگم،
از دنیایی که تمامش حکم یک خواب را داشت،
داستانی که تکرار می‌شود،
و فردایی که نمی‌دانم چه می‌شود.

می‌ترسم از نابوری هر آنچه که با آن زنده‌ام،
گریه‌ام،
بیداری شب‌هایم،
که دیده‌نشد،
و تشنه باقی‌ماندم.
چه کسی می‌فهمد؟
خنده‌ام دیگر حقیقت ندارد،
دروغ است.
چه کسی می‌داند؟
که دیگر باران مازندران
در مقابل دیدگانم کم می‌آورد.

نمی‌خواهم
سخن از بیداری تو،
و خاموشی چشم‌هایم،
لحظه‌ها،
روزها،
با خاطرات سنگینی گذشت،
و می‌گذرد:
رودخانه‌ی پر خروش،
صحنه‌های ماندگار.

تو چه دانستی آخر؟
که چه شد
آن شاخه‌ی پیچیده در سختی‌ها.
سبز بود و بلند،
بالا می‌رفت،
از لابلای صخره‌های سخت کویر.
تو چه دانستی؟
نشسته‌است تبر شاید بی‌رحمت
بر ساقه‌ی جوان من
و حکمش
پایان من بود...