چند خط از به‌هم‌ریخته‌ی روزگارم - ۷۰

به راحتی و به آرامی
از سربالایی تپه ماهورهای سر راه،
سوار بر ماشین شاید نویی،
می‌رفتم.
گهگداری به کناری می‌زدم
و در هوایی که بهاری می‌دیدمش
دمی تازه می‌کردم
و از انبوه تازگی و لطافت
دانه دانه‌ی وجودم را پر می‌کردم.
نمی‌دانم که چه شد،
در یک چشم بهم زدن،
ماشین نوی من،
به یکباره به پیکان صافکاری‌نشده‌ی غراضه‌ای تبدیل شد.
آنچنان که در گذشته‌ام صاف و پاک می‌سوزاند،
اکنون آنچنان روغن می‌سوزاند،
آن چنان دود می‌کند که در آینه‌ام، پشت سر دیده نمی‌شود.

چرم فرمانم دیگر فرسوده شد.
دنده‌ها خوب جا نمی‌رود.
در تاریکی جاده، چراغ‌هایش راه مرا روشن نمی‌کند.
سرعت،
رفته‌رفته
کم شد.
با این حال، چاله چوله‌های جاده
مرا گویی که محکم‌تر به زمین می‌کوباند.

آه در اوج خرابی و در فراز درماندگی
این باک ماشین بود
که به تپ و تپ افتاد:
بنزینم تمام شد!

ماشینم نفس راحتی کشید.
بیچاره،
فقط دچار زجر بود.

اما خودم را به نفهمی زدم.
نمی‌دانم،
شاید به خودخواهی.
پیاده شدم.
با همان اندک زوری که داشتم،
هلش دادم.
به کناری زدم.
بیاد آن روزهایی افتادم:
که بایک لبخند سرشار از غرور
از ماشین پیاده می‌شدم...
یادم آمد:
صندوق عقب،
پیت نفت کوچکی بود.
برداشتمش.
لحظه ای فکر:
چرا باید ادامه دهم؟
نمی‌دانم... مهم نیست!

ها!
برداشتمش.
پیت نفت را می‌گویم.
لب جاده ایستادم و دست تکان دادم.
ماشین‌های عبوری
آیا دلشان برایم خواهند سوخت؟
آیا مرا از این کویر تاریک و بی‌بنزین!
نجات خواهند داد؟

ساعت‌ها نشانم دادند:
که این‌ها، هرگز مرا ندیدند.

در همین احوال،
کامیونی برایم ایستاد.
ای دریغ از روزگار تمام شده‌ی ما،
دریغ که ماشین من گازوئیل نمی‌سوزاند!

پیت نفت را به داخل ماشین انداختم.
در غراضه‌اش را با تمام قدرت بستم.
و دست‌های پر از خالی‌ام را
به میهمانی جیب‌های تنگ شلوارم فرستادم.
آرام و راحت،
اما این بار،
پیاده
سربالایی بیراهه‌ای را گرفتم.
باز پرسیدم:
چرا باید ادامه دهم؟
مهم نبود چون می‌رفتم
و رفتن عین نرفتن بود.
...
کات!

  بدون نظر برای "چند خط از به‌هم‌ریخته‌ی روزگارم - ۷۰"

نظر بدهید:

لطفاً نظر خود را به فارسی بنویسید و آدرس وب‌سایت خود را حتماً با //:http شروع کنید.