چند خط از به‌هم‌ریخته‌ی روزگارم - ۷۱

زندگی
یک تن زنده می‌خواهد
که هست.
یک تن زنده دارم
پس می‌توانم زندگی کنم

زندگی دیگر کار می‌خواهد
که سر این تن زنده گرم باشد.
کار آرامش می‌خواهد
که بتوان به آن فکر کرد
و انجامش داد.

زندگی دیگر
چند تا آدم می‌خواهد
که حرف‌ها را قسمت کنی
و باز سر این تن زنده گرم باشد.
آرامشی نیست،
پس کاری نمی‌شود کرد.
آدم هم پیدا می‌شود،
حال که حرف‌ها را نمی‌شود قسمت کرد...
گویی که تنهایی.

من ماندم و این تن زنده
و توهّم زندگی.