چند خط از به‌هم‌ریخته‌ی روزگارم - ۷۲
یا انحرافی به نام انسان

انسان
شاید چیزی بیشتر از
یک انحراف نیست
یک انحراف از درون عالم
شیمی، چه می‌دانم، فیزیک.
هان! یک انحراف
در دوران سرد هزاران پیشین،
همانطور که زرافه.

می‌کُشد، فکر می‌کند، می‌سازد،
شاید یک مثبت-منفی اشتباه شده بود،
تخیل می‌کند،
عالَم فرضی می‌سازد
و حاکم فرضی و قوی آن.

انسان کم می‌آورد
درست مثل آن تکه گِلی که از آن کوه بلند افتاد
بی‌شکل بود اول
و با شکل شد یک قدم مانده به آخر
هان! پایینش گرد شده بود،
آری کامل شده بود.
اما قدم آخر
با خاک پای کوه
یکسان شد.‌
‌‌‌چند ماسه‌ی خاکستری
می‌بایستی به اضافه‌ی هزار می‌شدند
گویی آن موقع‌ها
ریاضیات هنوز دوم راهنمایی را نگذرانده بود،
اشتباه شد
و به توان هزار رسید!
در دوران سرد هزاران پیشین
همانطور که گردن زرافه.

گریه می‌کند.
آن فراکتال‌های دیگر
به گریه‌اش می‌خندند
و هرگز نمی‌دانستند
که جز فراکتالی
بیش نیستند،
حال آنکه اصل نیز
خود
بخشی از این انحراف بود.

1 نظر: برای "چند خط از به‌هم‌ریخته‌ی روزگارم - ۷۲
یا انحرافی به نام انسان"

نظر بدهید:

لطفاً نظر خود را به فارسی بنویسید و آدرس وب‌سایت خود را حتماً با //:http شروع کنید.