نمايش پيامها با برچسب اتفاقات روزانه. نمایش همه پیامها
نمايش پيامها با برچسب اتفاقات روزانه. نمایش همه پیامها

یک هفته پیش، دریا، عکاسی



یه ضرب المثل اسپانیایی!

یه ضرب المثل قدیمی اسپانیایی هست که میگه:
اگر دیدی یه بنده خدایی از سوئد هر روز به وبلاگت یه سری می زنه، مطمئن باش که نمی دونه google reader چیه!

شمارش معکوس

مثل یک آدم معمولی،
مثل یک پسر خوب،
مثل یک آیکن معمولی،
بر روی دسکتاپ این جماعت بودم
بر هوای نشاید خوب اینجا نفس می کشیدم:



کمی که فکر کردم،
دیدم:
تنهایم
تنهای تنها.
اشک ریختم
به هر چیزی جز delete فکر کردم
به هر دری جز delete کوبیدم
اما باید قبول می کردم
که جای من اینجا نبود
یک نفس عمیق کشیدم و با قدرت خودم را حذف کردم:

- Are you sure? Rasti rasti deletet konam?
+ آره! بزن بره. دیگه خیلی دیر شد...
- Click!

حالا دنیا بدون من قشنگ تر شده:

[با خودم می شمارم... 7... 6... 5...]

چند خط از به‌هم‌ریخته‌ی روزگارم - ۶۸

سرد، بی روح، خاموش،
بی صدا، بی حرکت، خسته،
در کنج اتاق نشسته ام
گیجم از همه چیز
می خواهم بروم
اینجا را دیگر دوست ندارم
مردم اینجا همه در تکاپوی فرجام نامعلوم خودند
وقتی حتی یک نفر هم هیست که تو را در آه و فریادت همراهی کند...
وقتی تو را بواسطه ی رنگت از خود می رانند...
نمی توان بیش از این صبر کرد

من شاید نفهمیده ام
این پسرکان
اینچنین مطمئن از سر کوچه ی ما می گذرند
دنبال چه می گردند
خودشان چه می دانند

وقتی در کنار پیکر بی جان خود ایستاده اند
یا نشسته اند
می گریند
اصلاً فکر می کنند؟
به چه چیزی می گریند؟

چرا؟
در هر نفس در خود می میرم
چه بسیارند کسانی که آرزوی بیشتر ماندن را ندارند
و چه بسیارند کسانی که اصلاً نفهمیده اند که چه شد
من سالها روزها را با چشم بسته گذراندم
و شب ها را در تاریکی نفس کشیده ام
کم نبودند اندوه هر آه من
کم نشد از انبوه ناراحت من
باز می ایستم
خود را به کناری می زنم
از خود می پرسم:
"تو که هستی؟ از من چه می خواهی؟"
به من می خندد و می خواهد که گویی برود
دوباره میپرسمش...
چیزی نمی گوید

مدت هاست که این سئوال ما، جوابی نداشته است
شاید یک بار بود که فهمیده بودم کیستم
اکنون که بیشتر فکر می کنم
می بینم که همه ی آن مهم ها
فقط لحظه ای خیال بود

من شما ها را میبینم
همه تان شبیه هم هستید
انگار که من هم شبیه شما ام
صدایی که از خودتان به من هدیه دهید
و بگویید که خیال نیستید
به من بگویید که وقتی چشمانم باز است
دچار تخیل نیستم...

احسان جمشیدی رفت

بدینوسیله درگذشت نابهنگام دوست عزیزم احسان جمشیدی، دبیر انجمن کوهنوردی سابق دانشگاه صنعتی اصفهان را در حادثه ی سقوط از ارتفاعات شاهکوه، به همه ی دوستان و بالاخص پویان رمضانی، یاسر کیانی، آیدین رشیدی، پژمان اسدی و سپهر اقبالی تسلیت عرض می کنم.
به همین مناسبت مجلس ترحیمی در مسجد دانشگاه از ساعت ۱۰ الی ۱۲ روز سه شنبه مورخ بیستم آذر ماه هشتاد و شش برگزار می گردد.

کارگردان، خودم - ۱

دیروز هشتمین جشن سالانه‌ی مازندرانی‌های دانشگاه صنعتی اصفهان بود و پنجمین جشن مازندرانی‌هایی که من دیدم. هیچ وقت از یادم نمی‌ره وقتی‌که تازه وارد دانشگاه صنعتی اصفهان شدم، با حساب اینکه اومدم جایی که همش کویره، هیچ کسی رو نمی‌شناسم، جایی که هم ولایتی شاید نباشه، جایی که سال-بالایی‌ها کلی سربه‌سرمون خواهند گذاشت و... اما بعد از یکی دوهفته‌ی اول که از شروع دانشگاه گذشت، این جشن مازندرانی‌ها بود که کلی باعث دلگرمی خیلی از جدیدالورودهای مازندرانی شده بود. وقتی دیدم که مازندرانی‌ها هوای ما صفری‌ها رو دارند، اعتماد به نفسی پیدا کردم و فهمیدم که نه! شاید بدجایی هم نیومدیم.
به هر حال، با شروع هر سال تحصیلی جدید، وقتی که ماه مبارک! رو پشت‌سر گذاشتیم، جشن‌های اقوام برگزار میشه و جشن مازندارنی‌ها هم که پیشتاز همه‌ی جشن‌های دیگه‌ست. هر سال هم که می‌گذره کیفیت جشن‌ مازندرانی‌ها به مراتب بالاتر می‌ره. اما برای جشن سال گذشته، کلیپی متشکل از عکس‌های ویکی‌پدیا (زیاد به خودم زحمت ندادم) از مازندران با یه آهنگ مازندرانی پشتش، کلی برام هم هزینه داشت و هم خاطره. امسال هم دوباره بچه‌های کانون مازندرانی‌ها، این کلیپ سه-چهار دقیقه‌ای رو (بدون اجازه از من!) نمایش دادن که یاد خاطره‌ی (شاید نه چندان خوب) پارسال رو برام زنده کرد.

video

اما نکته‌ای که توی این مراسم دیدم و یه جوری ربطش میدم به بقیه‌ی رفتارهای اجتماعی ما ایرانی‌ها، اینه که برخلاف اینکه یک تیم یا مجموعه‌ای از افراد کاری و یا به اصطلاح پاکار دور هم جمع شدند و این جشن رو برگزار کردند، خیلی از رفتارها و اصول کار گروهی رو مثل تقریباً همه‌ی کارهای تیمی ایرانی-بیس! رعایت نکردند. این عدم رعایت اصول تنها مختص انجمن مازندرانی‌ها نیست و خود من بارها و بارها این فرار از کار اصولی رو توی همین دانشگاهی که بودم، دیدم حتی بین اساتید و یا کادر اجرایی دانشگاه. واقعاً برای خودم و این جامعه‌ای که زندگی می‌کنم، جای تاسفه که هنوز کارگروهی بلد نیستیم. نداشتن مستندسازی از کارهای انجام شده، نداشتن اساس‌نامه، ساختار، نداشتن مسئولیت‌های اجرایی مهم مثل ساختار درختی مدیریت و... بزرگترین اشکال وارده به این تیپ فعالیت‌هاست. البته به نظر من بدیهیه که اشکال کار به واسطه‌ی کوتاهی افراد نیست، بلکه وقتی یک دانشجوی ایرانی پا به دانشگاه می‌ذاره درحالی که هنوز کار گروهی و تیمی رو یاد نگرفته، ویا اصلاً کار گروهی نکرده، نه از مدیریت چیزی میدونه و نه بلده کار اجرایی محوله رو کامل انجام بده. شاید بیشترین سابقه کار گروهی اکثر دانشجوهای ایرانی و یا کلاً ما ایرانی‌ها، گل‌کوچیکی بود که توی کوچه پس کوچه یا مدرسه بازی میکردیم! شاید این بلایی که سر من و شاید اکثر ما ایرانی‌ها اومده و خواهد اومد، باعث اصلیش، دولت، آموزش و پرورش، همراه یه ذره بی حواسی پدر و مادر باشه. اما این تاخیر هفت-هشت ساله توی کار گروهی هر چی که بود بالاخره شاید عده ای رو به این فکر بندازه که آیندشون رو بر پایه‌ی این روش کار گروهی قرار ندن، شاید ذره ای تجدید نظر در رفتارهای اجتماعی تک تک ما ایرانی‌ها، بتونه آینده‌ی مملکتی رو عوض کنه.

چند خط از به‌هم‌ریخته‌ی روزگارم - ۶۴

می‌گویند که در این روزها
می‌توانی بشویی چرک پستی‌ها
ببینی خدا را

شنیده‌ام که در این حوالی
می‌شود کهنه کرد عقل را
پاره کرد جهل را
با تبری بشکنی عالم نادیده را
تا فراز افکار بلندپرواز خود، برویانی آینده را

نوشته‌اند که با این نوشته‌ها
عاقلانند که می‌فهمند جمله را
می‌اندیشند جهان را
بادیدن دنیای تکراری، می‌سازند فردا را و فریاد می‌زنند خدا را

صدای ما که از این بالاتر نمی‌رود
دیده‌ام هم گویی بیشتر نمی‌بیند
بگذار از همین‌جا با تو زمزمه کنم
کجاست این ره بی راه...

چند خط از به‌هم‌ریخته‌ی روزگارم - ۶۳

نگاه خاموش،
سرپایین،
سرد بود...
کمتر از هرزه گیاهی شدم...
به همین سادگی
فراموش شدم...

آخر اینترنت!


دیروز اتفاق جالبی برام افتاد. داشتم توی گوگل تاب میخوردم و همینجوبی همه چیزش رو امتحان می کردم که یه دفعه بعد از کلیک روی یکی از لینکهاش صفحه ای باز شد که فقط لوگوی گوگل بود به خط نوشته پایینش. اولش فکر کردم که ممکنه مثل وقتی که صفحه ی گوگل پک رو از ایران باز میکنیم و میگه که این صفحه در کشور شما باز نمیشه، اینم همینه...
ن

نان، عشق، موتور 600!

یه چند روزی هست که درگیر اسباب کشی وسایل گروه خودرو به مکان جدیدم. بالاخره این دکتر سلیمی ما رو از دانشکده انداخت بیرون! حالا چه جوری انداختش رو بی خیال ولی خداییش یه گردگیری حسابی احتیاج داشتیم. این جای جدیدمون از قبلیه یه خورده کوچیکتر ولی خوب بازم کار ما رو راه میندازه. ما که نمی تونیم به رئیس دانشکدمون بگیم آقا ما از جایی که هستیم تکون نمی خوریم. ما همیشه بچه های خوبی بودیم و حرف گوش دادیم!
من قبل از اینکه اینا رو بنویسم داشتم به این فکر میکردم که توی چه جای خوبی دارم درس می خونم. ولی از هر کسی بپرسی، میگه:
آخه این خرابشده (دانشگاه صنعتی!) چی داره؟ زودتر تموم کن برو... اینجا فقط وقتت تلف میشه.
من که توی این سه سالی که توی این دانشگاه درس خوندم جز عشق و حال کار دیگه ای نداشم! به من که خیلی خوش گذشت. مطمئنم که اگه توی شریف هم بودم همین وضع رو داشتم و اگه دانشگاه آزادم درس میخوندم بازم همین جوری فکر میکردم. شاید بیشتر از هفتاد درصد بچه مکانیکی ها نمیدونن که واسه چی دارن درس میخونن. ازشون میپرسی که چرا داری درس میخونی میگن که حالا بذار علی الحساب فوق قبول شیم، بعدش خدا بزرگه!
حالا اصلاً من چرا اینا رو دارم میگم؟ واسه اینه که جو حاکم بر دانشگاه خودم رو ترسیم کنم. این جو خیلی با جو دبیرستان فرقی نمی کنه. تنها فرقش اینه که حالا سر کلاسها مختلط نشستیم! همین.
من نمیدونم که چرا اکثراً پروژه ها و کارآموزی هاشون رو دودر میکنن. اگه شما ها که نمیخواستین کار درست و حسابی کنین چرا اومدین و جای کسایی که لیاقتشون بیشتر بوده رو اشغال کردین. (الان حتماً داری میگی که من چرا شاکیم! بخاطر این که کلاً من مدعی العمومم!)
بی خیال...
تا الان داشتم میگفتم که توی خوب جایی دارم درس میخونم! یعنی همون نان و عشق!

حالا موتور 600 چیه؟ این همون موتور هزار خودمونه که فقط 600 سی سی حجم داره! حول و حوش یه 9 ماهی میشه که من و احمد رضا عباسی داریم روی موتور کار میکنیم ولی قبلش سه تا بودیم یعنی تا آخرای سال 84 از تابستون به بعد من تنها شدم و احمدرضا هم رفت کار آموزی توی یه شرکت تاسیساتی توی اصفهان. اما با شروع سال تحصیلی یعنی از اول مهر 85 احمد رضا به من پیوست و الان دوباره رفیق پیدا کردم!
این موتوره به قول احمدرضا بد کوفتیه! هر چی که می خونی میبینی که چقدر کارمون سخته. چقدر پر حجمه. در واقع کارمون اینه که یه موتور 600 سی سی کاربراتوری رو بگیریم و انژکتوریش کنیم. فقط هم این نیست. باید براش منیفولد طراحی کنیم و بسازیم و کلاً هرچی که مربوط میشه به این موتور رو غیر از خود جعبه موتور (که شامل سیلندر پیستون میشه) طراحی کنیم و بسازیم و تازه باید خیلی خدا هم کار کنه. این موتور دورش نزدیک 15000 هم میرسه در حالیکه موتور های ماشین های معمولی دورشون حول و حوش 5000 تاست. قدرتش دوبرابر قدرت موتور پرایده یعنی به 100 اسب بخار میرسه. حالا اگه توربوشارژر هم بذاریم میشه یه چیزی تو مایه های 200 اسبو اینا! کار به شدت خفیه ولی تا الان کسی توی ایران بطور اصولی موتور تیونینگ نکرده و ما اولین تیونینگ کارای حرفه ایه ایرانیم!!!
اگه میخواین درباره ی کارای ما توی گروه خودرو بیشتر بدونین یه سری به سایتمون بزنین
http://automotive.iut.ac.ir



داستان های سه کله پوک


...حجت و نیما با هم دوست هستند
...حجت و نیما بچه های خوبی هستند

...حجت و نیما دوست جواد هستند
...جواد پسر خوبی است
...ولی حجت و نیما بهتر از جواد هستند
...جواد و حجت یک سال از نیما بزرگتر هستد
...نیما بیست و یک ساله است
...پس جواد و حجت بیست و دوساله هستند
!اما سن مهم نیست... هر سه کله پوک هستند

یادگاری از کارگاه انیورسال 2

یادگاری با اساتید، کارکنان و دوستان همکارگاهی... إ
از راست به چپ: خودم!، کامران وفایی، علی بابا شاهی، محمد حسن حجتی، وحید نصر اللهی، آقای عباسی(استاد)، آقای شفیع زاده، --(اسمش رو نمیدونم با عرض معذرت)، آقای جعفر پیشه( استاد)، سینا سعیدی، سجاد شریفی، آقای محمدی (استاد)، آقای کیان، آقای نصر، روزبه زیبد، --(اینم اسمش رو نمی دونم) و محمد میر خلف

دستگاه تراش هایی که من با اونا کار میکردم... البته یه خورده تار افتاده

دستگاه های تراش آژاکس استیودنت... إ


! اینم تار افتاد شرمنده

یادش بخیر... یه زمانی دوربین خودم سالم بود و چپ-راست از آسمون و زمین عکس میگرفتم... هی... حالا مجبورم وقتی دوربین یکی دیگه دستمه، پدرش رو در بیارم! این جاده خاکی کنار کارگاه هاست... تا کلاس بعدی کارگاه اونیورسال خالی بشه زدم به بیابون... رفتم طرف باغ انگور پشت دانشکده کشاورزی... اما چشتون روز بد نبینه... إ

این همون جاده ست... ولی از همون نقطه 180 درجه چرخیدم


دارم میرسم به پشت دانشکده کشاورزی... چند فرسخ بیشتر نمونده... إ

بله رسیدم به باغ انگور... هنوز فقط انگور یاقوتی رسیده بود... اومدم که یه خوشه بکنم... إ

ها... اینا هنوز نرسیده

بابا یادم رفت بگم... بالاتر از باغ انگور باغ سیب و گلابی هم هست... همه جور سیب داره ولی الان نمیشه چید... میدونین چرا...؟



برای اینکه دوستان باغبون نمیذارن که میوه بچینیم... إ


اینم یادگاری با باغبونا... إ

آخرین جلسه ی کارگاه باشه و دوربینم دستت باشه... یه جایی مثل اینجا هم توی کارگاه ها باشه... نمی تونی عکس نگیری
این چیزایی که توی عکس میبینین چند تا دستگاه خفنه که مربوط میشه به بحث روش های تولید مخصوص... من اسم همشون رو نمی دونم ولی همین قدر می دونم که خیلی خفنن... إ

این خود دستگاه وایر کاته... إ


اینم یه چیز تو مایه های رباته... البته کارش مونتاژه... إ

دستگاه نمی دونم چیشی! رو میبینین که با اون رباته میتونه مونتاژ کنه... إ

اینجا هم دستگاه های صفحه تراش رو میبینین که توی کارگاه جوشکاری مجموعه کارگاه های دانشگاه هستن... اون پشتم اتاقک های جوشکارین...إ

... بالاخره کارگاه تموم شد و میتونم برم ولایت
دوربین دستم بود... همین جور از همه جا عکس گرفتم... اینجا نمای ورودی مجموعه ی کارگاه هاست

... اینم از یه نمای دیگه

!!!

صبح کارگاه، 4 بار...، ناهار، بعد از ظهر کارگاه

تابستون شروع شد... همه کوله بارشون رو بستن... جعبه هاي خالي بازارش داغه... دوستا و رفيقا همشون رفتن خونه هاشون... فقط انگار ما مونديم... منظورم اتاق 317-2 هه... قرار نيست که بريم خونه... من تا دو هفته ي ديگه کارگاه دارم... مجتبي اصغري و روزبه هم حالا حالا ها يه دو سه تا پروژه دارن... پويان هم که هميشه هست! ولي يه جورايي الافيه. تازه وقتی که این ته مونده های بچه های خوابگاهی هم برن دیگه توی دانشگاه حتی خر هم پر نمی زنه! اونایی هم که کارآموزی دارن مثل این جماعت 82 ایها، تابلو که حالش رو ندارن که برن سر کار... همشون یا حداقل دو سومشون دودرن! البته خیلی های دیگه دودرن مخصوصا اصفهانیها
اما هر چی که هست این تابستون به میوه هاش می ارزه که آدم توی دانشگاه بمونه... از الان دیگه کم کم میوه ها درمیان. دیشب رو حساب همین الافی که گفتم با پویان و آیدین و بروبچ رفتیم زردآلو خرون. اما از شما چه پنهون از زردآلو خبری نبود! ولی بجاش تا تونستیم سیب و گلابی و انگور خوردیم.اصلاً نمیشد باور کرد که رسیده باشن ولی رسیده بودن... یه چند کیلویی چیدیم و بردیم اتاق

نوشته های قدیمی

چهارشنبه 1384.12.24

بالاخره بعد از دو ماه این کامپیوتر گروه خودرو از تعمیر برگشت! حالا یه خبرایی شده که سعی کردم توی سایت کامل کنم... منم نتونستم طاقت بیارم و عکس ها و اطلاعات خودم رو توی یه وبلاگ گذاشتم... اینم آدرسشه
www.nimaaaaa.blogspot.com
این چند وقتی همش توی فروم های فرمول می گشتم.... اگه دوست دارین توی بحث های فرمول شرکت کنین یه سری به سایت
www.fsae.com
بزنین... بدک نیست... اطلاعات خوبی داره... تازه مسابقات طراحی و ساخت هواپیمای بدون سرنشین هم تازه اولین دوره ی اون توی دانشگاه صنعتی شریف داره برگزار میشه و قراره یه تیم از گروه خودروی دانشگاه صنعتی اصفهان هم بعنوان اولین تیم شهرستانی در این مسابقات شرک کنه... اصلا قبل از این که ما بفهمیم که از این جور مسابقات قراره برای اولین بار توی ایران برگزار بشه، گروه خودرو یه تیم از بچه های سال اولی، دومی و سومی جمع کرد که قرار بود توی مسابقات طراحی و ساخت هواپیمای بدون سرنشین که توی آمریکا برگزار میشه شرکت کنه.... البته کلاسش خیلی بالاتر از مسابقات دانشگاه صنعتی شریفه و به همون نسبت سخت تر هم هست...
از این مطالب که بگذریم، دیشب چهارشنبه سوری بود و برای اولین بار یه چهارشنبه سوری توی دانشگاه دیدم... شورای صنفی هم رسماً توی جنگل های بالای دانشگاه چهارشنبه سوری برگزار کرد...
الان درواقع گروه خودرو سه تا تیم شده... تیم مینی باجا که همه از بچه های سال اولی هستن و قراره که ادامه ی راه ما باشن... تیم فرمول هم که در واقع همون تیم مینی باجای پارساله که داره روی فرمول کار میکنه... منم توی همین تیمم... تیم فرمول تیم اصلی گروه خودرو هستش و بقیه با اعضای نوپا شکل گرفته... یه تیم دیگه هم داریم که قبلش گفتم... تیم Aero Design که توضیحش رو دادم...

شنبه 1384.10.25
!امروز دو تا امتحان دادم... یکی اندازه گیری یکی هم علم مواد... بابا عجب این عنایتی!

جمعه 1384.10.16
من فقط یه چیز دارم که بنویسم اونم امتحان پایان ترم طراحی یکه... بابا این بیژن ما هم دیگه این یکی دو ترمی داره آدم میشه و امتحاناش در حد همون پروژه هاشه! فقط کسی رو پیدا نکردم که سه تا سوال امتحانش رو کامل حل کرده باشه... اصلاً کسی نیست که دو تا سوالش رو هم درست و حسابی حل کرده باشه... اون جور که بچه های ترم های پیش می گفتن ما دیگه گفتیم افتادن رو شاخمونه! ولی الان احتمال افتادنمون کمتر شده... بعد از امتحان با محمد هنرمند مشغول گرم کردن کلم پلو توی آبدارخونه ی دانشکده بودیم که یه دفعه سر و کله ی دیبایی پیدا شد و از اون در هم آقای طاهری اومد تو! حالا یه آشپز خونست و من و محمد و دیبایی و طاهری و یه آبدارچی... طاهری اومد و از سماور یه چای کمرنگ درست کرد و رفت... دیبایی هم به این آبدار چیه گفت "بابا این چه چای بی حالی بود که برام آورده بودی ..." چای و ریخت توی ظرفشویی و رفت طرف سماور و یه چای یه رنگ برا خودش ریخت و گفت: "بابا من مثلاً اهل دلم! به این میگن چای!"...

دوشنبه 1384.10.12
امروز کارم فقط شده طراحی خوندن، مثلاً موقع امتحاناته! فعلاً هیچ خبری نیست و همه جا امن و امانه! به قول یکی از بچه ها: steady state
بابا یه خبرایی هم هست... امشب توی سایت رادیو فردا خوندم که قراره که آمریکا و اسرائیل از طریق ترکیه به ایران حمله کنن... خبرش هم به نقل از یکی از وزیرهای ترکیه بود... دیگه احتمالاً یه حمله موشکی و افتادیم! در همین حال یه آقای خوش قیافه! هم زبون باز کرده و داره از قیافه ی زیبای خودش تعریف میکنه...
از همه ی اینها بگذریم قراره که انجمن مازندرانی های دانشگاه هم مثل ترم های گذشته یه اتوبوس برگشت به ساری بذاره... احتمالاً باید خیلی خوش بگذره...

یکشنبه (1384.10.4)
دیشب به خونه زنگ زدم و از دهنم در رفت که فعلاً دلار مُلار کافی دارم و فکر کنم تا یه ده روزی باید از گشنگی بمیرم ...امروز هم قرار بود صبح باشم دانشکده و با محمد هنرمند تمرین های اندازه گیری رو حل کنیم اما از شما چه پنهون که تا ساعت 10 صبح خواب بودم و بیچاره محمد احتمالاً خیلی منتظرم بود. حدود ساعت 2 بعد از ضهر بود که توی دفتر نشسته بودم و داشتم سه تار تمرین می کردم که یه دفعه ای آقای طاهری اومد تو و ... .

پنج شنبه (1384.10.1)
بالا خره آلبوم عکس رو تموم کردم. فرجه ها شروع شده و باید برای پایان ترم بشینم بخونم. دیروز یه خبر توی سایت دانشگاه زده بودن که گروه های علمی از طرف دانشگاه حمایت می شن و یه سری محدودیت ها هم برای گروه ها در نظر گرفته می شود. خوب بالاخره از بس که ما رفتیم موی دماغ اونا شدیم یه فکری هم به حال ما دارن می کنن... باز هم جای شکرش باقیه!
دیشب شب یلدا بود و فکر کنم نزدیک پنج شیش تا جشن همزمان داشتیم... وسط یادمان هندونه خورون بود. سمبوسه داغ و آش هم دادن... مکانیک هم یه جشن جدا داشت... گروه زبر چنگ! هم که توی خوابگاه هنر نمایی کردند... خلاصه جشن تو جشن بود. ولی یه نکته ی خیلی جالب اینکه اولین سالیه که شب یلدا اینقدر مهم شده بود ... سال های پیش اصلاً خبری نبود