نمايش پيامها با برچسب ادبی. نمایش همه پیامها
نمايش پيامها با برچسب ادبی. نمایش همه پیامها

چند خط از به‌هم‌ریخته‌ی روزگارم - ۷۳

نمانده از سیاهی مداد خاکستری
رمقی،
تا دست بگیردم،
بنویسدم،
آنچه بر باریکه‌ی شکننده‌اش گذشته است.

لحظه به لحظه
دم به دم
پیوسته خواب می‌بیند
تصویر زیبایی که من می‌توانستم
روی کاغذ سفیدی
نقش بزنم،

خوب می‌داند
که نزدم.

چند خط از به‌هم‌ریخته‌ی روزگارم - ۷۲
یا انحرافی به نام انسان

انسان
شاید چیزی بیشتر از
یک انحراف نیست
یک انحراف از درون عالم
شیمی، چه می‌دانم، فیزیک.
هان! یک انحراف
در دوران سرد هزاران پیشین،
همانطور که زرافه.

می‌کُشد، فکر می‌کند، می‌سازد،
شاید یک مثبت-منفی اشتباه شده بود،
تخیل می‌کند،
عالَم فرضی می‌سازد
و حاکم فرضی و قوی آن.

انسان کم می‌آورد
درست مثل آن تکه گِلی که از آن کوه بلند افتاد
بی‌شکل بود اول
و با شکل شد یک قدم مانده به آخر
هان! پایینش گرد شده بود،
آری کامل شده بود.
اما قدم آخر
با خاک پای کوه
یکسان شد.‌
‌‌‌چند ماسه‌ی خاکستری
می‌بایستی به اضافه‌ی هزار می‌شدند
گویی آن موقع‌ها
ریاضیات هنوز دوم راهنمایی را نگذرانده بود،
اشتباه شد
و به توان هزار رسید!
در دوران سرد هزاران پیشین
همانطور که گردن زرافه.

گریه می‌کند.
آن فراکتال‌های دیگر
به گریه‌اش می‌خندند
و هرگز نمی‌دانستند
که جز فراکتالی
بیش نیستند،
حال آنکه اصل نیز
خود
بخشی از این انحراف بود.

چند خط از به‌هم‌ریخته‌ی روزگارم - ۷۱

زندگی
یک تن زنده می‌خواهد
که هست.
یک تن زنده دارم
پس می‌توانم زندگی کنم

زندگی دیگر کار می‌خواهد
که سر این تن زنده گرم باشد.
کار آرامش می‌خواهد
که بتوان به آن فکر کرد
و انجامش داد.

زندگی دیگر
چند تا آدم می‌خواهد
که حرف‌ها را قسمت کنی
و باز سر این تن زنده گرم باشد.
آرامشی نیست،
پس کاری نمی‌شود کرد.
آدم هم پیدا می‌شود،
حال که حرف‌ها را نمی‌شود قسمت کرد...
گویی که تنهایی.

من ماندم و این تن زنده
و توهّم زندگی.

چند خط از به‌هم‌ریخته‌ی روزگارم - ۷۰

به راحتی و به آرامی
از سربالایی تپه ماهورهای سر راه،
سوار بر ماشین شاید نویی،
می‌رفتم.
گهگداری به کناری می‌زدم
و در هوایی که بهاری می‌دیدمش
دمی تازه می‌کردم
و از انبوه تازگی و لطافت
دانه دانه‌ی وجودم را پر می‌کردم.
نمی‌دانم که چه شد،
در یک چشم بهم زدن،
ماشین نوی من،
به یکباره به پیکان صافکاری‌نشده‌ی غراضه‌ای تبدیل شد.
آنچنان که در گذشته‌ام صاف و پاک می‌سوزاند،
اکنون آنچنان روغن می‌سوزاند،
آن چنان دود می‌کند که در آینه‌ام، پشت سر دیده نمی‌شود.

چرم فرمانم دیگر فرسوده شد.
دنده‌ها خوب جا نمی‌رود.
در تاریکی جاده، چراغ‌هایش راه مرا روشن نمی‌کند.
سرعت،
رفته‌رفته
کم شد.
با این حال، چاله چوله‌های جاده
مرا گویی که محکم‌تر به زمین می‌کوباند.

آه در اوج خرابی و در فراز درماندگی
این باک ماشین بود
که به تپ و تپ افتاد:
بنزینم تمام شد!

ماشینم نفس راحتی کشید.
بیچاره،
فقط دچار زجر بود.

اما خودم را به نفهمی زدم.
نمی‌دانم،
شاید به خودخواهی.
پیاده شدم.
با همان اندک زوری که داشتم،
هلش دادم.
به کناری زدم.
بیاد آن روزهایی افتادم:
که بایک لبخند سرشار از غرور
از ماشین پیاده می‌شدم...
یادم آمد:
صندوق عقب،
پیت نفت کوچکی بود.
برداشتمش.
لحظه ای فکر:
چرا باید ادامه دهم؟
نمی‌دانم... مهم نیست!

ها!
برداشتمش.
پیت نفت را می‌گویم.
لب جاده ایستادم و دست تکان دادم.
ماشین‌های عبوری
آیا دلشان برایم خواهند سوخت؟
آیا مرا از این کویر تاریک و بی‌بنزین!
نجات خواهند داد؟

ساعت‌ها نشانم دادند:
که این‌ها، هرگز مرا ندیدند.

در همین احوال،
کامیونی برایم ایستاد.
ای دریغ از روزگار تمام شده‌ی ما،
دریغ که ماشین من گازوئیل نمی‌سوزاند!

پیت نفت را به داخل ماشین انداختم.
در غراضه‌اش را با تمام قدرت بستم.
و دست‌های پر از خالی‌ام را
به میهمانی جیب‌های تنگ شلوارم فرستادم.
آرام و راحت،
اما این بار،
پیاده
سربالایی بیراهه‌ای را گرفتم.
باز پرسیدم:
چرا باید ادامه دهم؟
مهم نبود چون می‌رفتم
و رفتن عین نرفتن بود.
...
کات!

چند خط از به‌هم‌ریخته‌ی روزگارم - ۶۹

نیستم،
اما گفتن را می‌پسندم.
کسی نیست که گفتنم را بشنود،
اما می‌نویسم
گویی که هزاران نفر نوشته‌ام را می‌خوانند.
خودم می‌دانم که خوانده نمی‌شود،
می‌دانم...
که دیوانه شده‌ام،
با خودم حرف می‌زنم،
یادم می‌آید که با خودم می‌گفتم:
دو روز دیگر باقی‌مانده،
که چگونه آن دو روز را بگذرانم؟
یادم می آید:
که آن روز را نوشتم،
خوانده نشد.
امروز چطور؟
روزی که هنوز روز دومش تمام نشد،
و آن نیمه‌ی جان باقی‌ام هم تمام شد.
و باز می‌نویسم:
از مرگم،
از دنیایی که تمامش حکم یک خواب را داشت،
داستانی که تکرار می‌شود،
و فردایی که نمی‌دانم چه می‌شود.

می‌ترسم از نابوری هر آنچه که با آن زنده‌ام،
گریه‌ام،
بیداری شب‌هایم،
که دیده‌نشد،
و تشنه باقی‌ماندم.
چه کسی می‌فهمد؟
خنده‌ام دیگر حقیقت ندارد،
دروغ است.
چه کسی می‌داند؟
که دیگر باران مازندران
در مقابل دیدگانم کم می‌آورد.

نمی‌خواهم
سخن از بیداری تو،
و خاموشی چشم‌هایم،
لحظه‌ها،
روزها،
با خاطرات سنگینی گذشت،
و می‌گذرد:
رودخانه‌ی پر خروش،
صحنه‌های ماندگار.

تو چه دانستی آخر؟
که چه شد
آن شاخه‌ی پیچیده در سختی‌ها.
سبز بود و بلند،
بالا می‌رفت،
از لابلای صخره‌های سخت کویر.
تو چه دانستی؟
نشسته‌است تبر شاید بی‌رحمت
بر ساقه‌ی جوان من
و حکمش
پایان من بود...

چند خط از به‌هم‌ریخته‌ی روزگارم - ۶۸

سرد، بی روح، خاموش،
بی صدا، بی حرکت، خسته،
در کنج اتاق نشسته ام
گیجم از همه چیز
می خواهم بروم
اینجا را دیگر دوست ندارم
مردم اینجا همه در تکاپوی فرجام نامعلوم خودند
وقتی حتی یک نفر هم هیست که تو را در آه و فریادت همراهی کند...
وقتی تو را بواسطه ی رنگت از خود می رانند...
نمی توان بیش از این صبر کرد

من شاید نفهمیده ام
این پسرکان
اینچنین مطمئن از سر کوچه ی ما می گذرند
دنبال چه می گردند
خودشان چه می دانند

وقتی در کنار پیکر بی جان خود ایستاده اند
یا نشسته اند
می گریند
اصلاً فکر می کنند؟
به چه چیزی می گریند؟

چرا؟
در هر نفس در خود می میرم
چه بسیارند کسانی که آرزوی بیشتر ماندن را ندارند
و چه بسیارند کسانی که اصلاً نفهمیده اند که چه شد
من سالها روزها را با چشم بسته گذراندم
و شب ها را در تاریکی نفس کشیده ام
کم نبودند اندوه هر آه من
کم نشد از انبوه ناراحت من
باز می ایستم
خود را به کناری می زنم
از خود می پرسم:
"تو که هستی؟ از من چه می خواهی؟"
به من می خندد و می خواهد که گویی برود
دوباره میپرسمش...
چیزی نمی گوید

مدت هاست که این سئوال ما، جوابی نداشته است
شاید یک بار بود که فهمیده بودم کیستم
اکنون که بیشتر فکر می کنم
می بینم که همه ی آن مهم ها
فقط لحظه ای خیال بود

من شما ها را میبینم
همه تان شبیه هم هستید
انگار که من هم شبیه شما ام
صدایی که از خودتان به من هدیه دهید
و بگویید که خیال نیستید
به من بگویید که وقتی چشمانم باز است
دچار تخیل نیستم...

چند خط از به‌هم‌ریخته‌ی روزگارم - ۶۷

کمی دیر شد
اما می نویسم:
درست وقتی دلهره ی یک بازی
سرم را گیج می کرد
آرام تر قدم برداشتم
گویی که قدرت قدم های پرشور را فراموش کرده بودم
بی جهت، نگاهم را به تابلوی سبز رنگ چسبیده به دیوار انداختم
تا شاید یادم رود که سرم گیج می رود
فکر کردم صدایی در سرسرا می پیچد
این بار دیگر تمامم را گیج کرده بود
دیگر بی جهت به تابلوی روبرویم نگاه نمی کردم
این بار نگاه می کردم تا دیگر نگاهم به شاید چیز دیگر نیافتد
چند لحظه ی دیگر هم همانجا بودم
نه...
باید می رفتم...
این را گفتم، سرم را به پایین انداختم
و رفتم...

چند خط از به‌هم‌ریخته‌ی روزگارم - ۶۶

مدتی است که یک درخت پیر سر به آسمان کشیده،
بلندای پنجره‌ی اتاقم را کور کرده است.
با کمترین باد پائیزی،
چنان تکانی می‌خورد که گویی دریایی طوفانیست.

دیگر به سختی جاده‌ی دوردست دیده می‌شود.
اگر اندکی رحمی به دلش افتد،
و گذارد که صدایی به گوش ما رسد.

گاهی با خودم زمزمه می‌کنم،
شاید می‌خندم،
نمی‌دانم،
شاید گریه می‌کنم:
چه بر سر من آمده است؟
آن زنده‌ی پرتکاپو،
چرا دیگر تکانی نمی‌خورد ؟

کمی که می‌گذرد،
دوباره با خود زمزمه می‌کنم:
چه بر سرم خواهد آمد؟
فریاد نادانی بر سرخود می‌کوبم و در خود بیشتر فرو می‌روم.

و دوباره چیزی در پشت پنجره تکان می‌خورد
و صدایم می‌زند:
ساعتی گذشت در خماری و در هیچ،
بشتاب که گر بیدار نباشی،
باقی نیز بگذرد و باز بر سر خود زنی...

چند خط از به‌هم‌ریخته‌ی روزگارم - ۶۵

تاریک شب، گواه درون تاریک یک فکر پیچ خورده است.
بی جهت، تا مرز ناشناخته ی هیچ،
تنها و آرام،
گویی که می رود...

نتواند، از تبر مرد رهگذر گریختن...
آینده، بسته به شاید یک تار مو
و یا شاید بسته به هیچ.

نشسته است.
رمق، نفس، باقی نمانده است.
صدا، شنیده نمی شود.
آینده، یک کلمه ی بی معناست.
امید، گویی که نیست.
زندگی، می بینم که نیست...

چند خط از به‌هم‌ریخته‌ی روزگارم - ۶۴

می‌گویند که در این روزها
می‌توانی بشویی چرک پستی‌ها
ببینی خدا را

شنیده‌ام که در این حوالی
می‌شود کهنه کرد عقل را
پاره کرد جهل را
با تبری بشکنی عالم نادیده را
تا فراز افکار بلندپرواز خود، برویانی آینده را

نوشته‌اند که با این نوشته‌ها
عاقلانند که می‌فهمند جمله را
می‌اندیشند جهان را
بادیدن دنیای تکراری، می‌سازند فردا را و فریاد می‌زنند خدا را

صدای ما که از این بالاتر نمی‌رود
دیده‌ام هم گویی بیشتر نمی‌بیند
بگذار از همین‌جا با تو زمزمه کنم
کجاست این ره بی راه...

چند خط از به‌هم‌ریخته‌ی روزگارم - ۶۳

نگاه خاموش،
سرپایین،
سرد بود...
کمتر از هرزه گیاهی شدم...
به همین سادگی
فراموش شدم...

چند خط از به‌هم‌ریخته‌ی روزگارم - ۶۲

نمی دانم چرا، نمی بینم خوشی
هرشب و هر سحرم تاریک است
من، با تنهایی این تنهایم همسفرم
بگذار دمم، خدای ما می گذرد

نمی دانم خدا، نمی بینم رهی
گوید همه ره در نظرم باریک است
مدتی است که با پای شرر همنفسم
بنگر بتم، خوبان همه ام می نگرد

نمی دانم چرا، نمی بینم بتی
هر دل و هر نفسم بی راه است
سر هر گذری، پی یک ره گذرم
بشنو سرم، که گوش ما می شنود

نمی دانم صدا، نمی بینم سری
دل ما بی مَه و بی رنگ خدا، غم ناک است
عمری نگذشت، خوهد گذرد چند دمم
بنشین برم، که حال ما به نشود...

چرخه ی هر روز...

صبحها در انتظار عصر خانه کوچک را هزار باره دوره می کنم
دل تنگی عصرها را با چای بابونه تقسیم می کنم تا ماه از گوشه پنجره رنگی به داخل اتاق سرک بکشد
شبها را به شمردن کولیهای رقصان و مزه مزه کردن خاطره ها به انتظار سفیدی شفق کش می دهم
......
و این چرخه هر روز ادامه داره

پلاک ۲۳، خیابان بهشت...

شب تاریک بود
سایه ی ماه افتاده بر زمین
دوچرخه ی شکسته ای بر دیوار یک ساختمان بلند تکیه داشت

در دوردست، ساختمان های شهر
چراغ هاشان نور می داد
مسجد تا بخواهی،
قبرستان تا بخواهی...

نمای ساختمان بلند در حال ریختن بود
همه ی درهای آن بسته
جز یک در باریک و تاریک
آن هم در بالای چند پله

صدایی نمی آمد
شهر در امن و امان بود
پلاک 23، خیابان بهشت
دو پنجره ی باریک داشت

صدای دعوای زن و شوهری از آن می آمد
چه دعوای سنگینی!
به قصد کشت می جنگیدند
چند دقیقه ی بعد...

طبق معمول،
زن زنده ماند...
مرد کشته شد...
اما زندگی کماکان ادامه داشت...

دیدار با دریا...

چه اشکالی داشت
ساعتی را به گورستان تلف می کردی؟
من خود آنجا بوده ام
باور کن که آنجا ترسی نداشت...

مرده ها که مرده اند
زنده ها هم در حال مرگند
به نظرم می آید که همه مرده اند
چه شد؟
هواست بود؟
---

باز هم ترسی بر من فرو نشست
کنار جدول خیابان
چند برگ خشکیده فریاد میزدند و جان می دادند
صدایشان را شنیدم
با تمام وجودم احساسشان کردم
آری پاییز دارد می آید

چقدر تکراری شده است...
چرا فقط همین چهار فصل را داریم؟
چرا فصل جدیدی دیگر نمی آید؟
خسته شده ام
باور کن خسته شده ام...
---

دیدار با دریا
باد شدید کنار ساحل
و شالی که در باد، موج سواری می کرد
تا دوردست ها، آبی
تا دوردست ها، خاطره...

دوبیتی شماره ۱

صبح است و هوا بسی به خود غمناک است
دفتر کهنه ی رویا، کان و کم در خاک است
من بر آنم که گشایم اندکی بغض درون
افسوس که بی سعی دگر در خواب است

خاموش و بدون هوا

چراغ ها را روشن کن
دیگر خوابم نمی آید

به همان روزهای در بند برگشتم
خاموش و بدون هوا...

مخدر خیال...

مردی از قایق چوبی خود پیاده شد
و دریا ناجوانمردانه قایقش را دزدید
خورشید غروب کرد
و ماه هم راهش را گم

صدای یک غورباقه در همان نزدیکی ها
سکوت را تنها نمی گذاشت
مرد بیچاره در همهمه ی ستاره ها گم شد
و چاره ای جز نشستن کنار هیچ نداشت

دریا صدایش را خورد
راضی از صید امشب آرام بود
ماه هم منتظر شد تا مرد خوابش برد
اما خورشید قصد آمدان نداشت

خواب بود که با کابوس
به درون مرد رفت
و داستان می گفت از هیچ

روز شد
مرد بیچاره یارای بیداری نداشت
خواب بر او چیره شد
مخدر خیال او را نئشه کرد
و اندکی بعد هم نفسش را گرفت

بیچاره این آفریده ی ضعیف
تا آمد از دنیا گریزد
خواب او را گرفت
و بعد مرگ...

نه خود فهمید
نه هیچ
آرام
تنها صدای بی مروت آب
در ضمیرش باقی ماند...

تهی...

دو.
کلمه ای که همیشه تکرار می کنم
مثل نفس بی رنگ مرده ای سرد
بار دیگر
گرمایی در بهاری که گذشت ندیدم

تهی شده است از انبوه تکاپو
دشت سرسبز سالخورده ی من
نقش بی بدیل رویایی من

می کشم از تار و پود یک زنده ی بی روح
رنجی که به آسانی
در قهقرای ناپیدای ناکسی نادیده شد

گردبادی که تنها در داستانهای غریب خواندم،
ندیدم
و زوزه ای که با دستان نا مهربان آن می آمد،
نشنیده ام

تابستان
شبهایش کماکان سرد است
سایه اش کماکان مرده ست

پی هر رنگی، تنها خودم را دیدم
تنها خودم را جستم
پس هر بارانی، دنبال آن رنگینم
دنبال آن کمانم...

پر رو...

به‌بعضی آدمها رو که می‌دهی، یک‌مرتبه به‌خودت می‌آیی و می‌بینی تا جایی که شده فضای تو را اشغال کرده‌اند. چسبانده‌شدی به‌دیوار، درحالی‌که دستشان روی سینه توست، هلت می‌دهند تا فرو بروی و نگاه خیره و دریده‌شان حالت را بد می‌کند.
اینها یک‌زمانی دوست بوده‌اند. اگر باهشان به‌این نقطه رسیده‌ایم، مقصر اصلی خودما هستیم که از فضای شخصی‌مان حمایت نکردیم و صبرکردیم تا هی جلو و جلوتر بیایند تا وقتی حس خفگی کنیم. در آن لحظه یا باید با فشار از خود دورشان کنیم و یا به‌بقیه مردن‌مان ادامه بدهیم.

از نوشته های فروغ
و تقدیم به تمام آنانی که خود را از دوستان من می پنداشتند و شاید هنوز هم می پندارند