نمايش پيامها با برچسب تخیل. نمایش همه پیامها
نمايش پيامها با برچسب تخیل. نمایش همه پیامها

انسان، موجود، خلاق، گاهی ناپخته

گویا انسان “موجود” است. موجودی که تخیل می‌کند، ذره‌ای بیشتر از “موجودات” دیگر. موجودی است که از زیبایی لذت می‌برد، باز هم ذره‌ای بیشتر از “موجودات” دیگر. با تخیل خود گاهی می‌زند لذت زیبایی‌ای که می‌بیند را بر خود زهرمار می‌کند. نه بر خود، بلکه با تخیل خود، خود را منجی عالم می‌بیند و لذت زیبایی را برای دیگران هم زهرمار می‌کند و از اینکه آن لحظه‌ی اوج را از خود و دیگران می‌گیرد، خوشحال است. خود این‌بار از زیبایی‌ای که در تخیل خود ساخته است لذت می‌برد. انسان “موجود” خلاقی‌ست. از هیچ برای خود، خلق می‌کند و لذت می‌برد. آنچه که از میلیون سال قبل برایش به یادگار مانده را نمی‌پذیرد و فقط ساخته‌ی هزار ساله‌ی خود را باور دارد. دیگر نمی‌داند که “آن” به مراتب پخته‌تر از “این” است.
این نظری بود که برای نوشته‌ی "عکس روز: شکلاتی، آب نباتی، من هم مگست!" کمانگیر گذاشته بودم. تفسیر باشه با شما.

وال-اِی، رباتی که احساس دارد

دیروز موفق شدم بالاخره قاچاقی هم که شده فیلم wall.e رو ببینم. کلاً آدم فیلم‌بازی نیستم اما خیلی هم بدم نمیاد فیلم‌های درست‌وحسابی رو تماشا کنم. فیلم جالبی بود، از اون جهت می‌گم که معنای بسیار بالایی رو درقالب انیمیشن و شخصیت‌های کارتونی و کودک‌پسند دنبال می‌کرد. چهره‌ی شخصیت اصلی داستان یعنی ربات wall.e طوری طراحی شده بود که انگار تمام مظلومیتی که می‌شد برای یک شخصیت در نظر گرفت رو در خودش داشت. (شاید برای تاثیرگذاری هر چه بیشتر روی بیننده بود.)



حرکت‌های جالب و خنده‌داری انجام می‌داد که درست مثل بچه‌ای که تازه داره دنیا اطراف خودش رو با لمس‌کردن و دیدن و چشیدن و شنیدن تجربه می‌کنه تجربه می‌کرد و بخاطر می‌سپرد و یاد می‌گرفت. درست مثل آدم ها برای خودش هویتی متصور بود اون هم با یه اسم: wall.e. اصلاً چیز غیر منطقی‌ای نبود، مسلماً کسایی که ذره‌ای با ربات و کلاً اصول علم کنترل آشنا باشن اینو می‌پذیرن که امکان‌پذیره برای یک ربات برنامه‌ای نوشت و طوری اون رو کنترل کرد که خودش الگوریتم خودش رو کامل‌تر کنه. یعنی داده‌ها رو تحلیل کنه و ربط و شباهت بین یک سری داده‌ی مشابه رو پیدا کنه و بصورت یه "تعریف" دربیاره. درست همون کاری که تو کله‌ی ما آدما مرتباً انجام می‌شه. پس با این ترتیب یه ربات می‌تونه حرکات انسان رو یاد بگیره. می‌تونه بفهمه که خودش هم مثل ما آدما دست داره، می‌تونه بفهمه مثل ما آدما هویت داره، درست مثل ما آدما می‌تونه با هم نوع خودش دست بده، درست مثل ما آدما می‌تونه رقصیدن و چرخیدنو یاد بگیره و سرآخر می‌تونه یاد بگیره که می‌تونه دستاشو بده به دستای یکی دیگه، باهاش برقصه... .



اما نکته‌ی اصلی این فیلم به نظر من این نیست. نکته‌ی اصلی خیلی شبیه به چیزیه که توش اشرف مخلوقات بودن انسان رو زیر سئوال می‌بره. کلاً خلقت انسان رو زیر سوال می‌بره. اگه یه ذره فقط به اندازه‌ی چند لحظه آدم بتونه با خودش کنار بیاد که بتونه به این چیزا فکر کنه، خیلی راحت به این نتیجه می‌رسه که انسان می‌تونه روزی در هیچ زمینه‌ای برتر از یه ربات نباشه. اون ربات هم مثل ما آدما فقط و فقط یه جایگشتی از یه مشت الکترون، نوترون و پروتونه. فقط همین. این جایگشت می‌تونه روزی بسیار پیچیده‌تر از انسان کنونی بشه. پس ما آدما از کجا اومدیم؟ آیا این ربات‌ها رو هم خدا آفریده؟ ربات‌ها هم روزی مثل ما آدم‌ها از خودشون شعور نشون خواهند داد، پس چرا در کتب مذهبی پیامبرا فکری برای اون بدبخت‌ها نشده؟! پیامبر ربات‌ها چه کسی خواهد بود؟! آیا اگه یه ربات چیزفهم‌تر، روزی ادعای دسترسی به اطلاعات بسیار پیچیده رو -که کسی جز خودش قدرت دسترسی به اونها رو نداره- به خودش بگیره و بقیه‌ی ربات‌ها هم به واسطه‌ی فهم کمترشون مریدش بشن، به راستی چه اتفاقی می‌افته؟
مخ اینجانب که در حال گریپاژ کردنه، مخ شما عزیزان رو نمی دونم...
خیلی علاقه‌مندم ببینم این افکار من خیلی شوته یا اینکه هستن کسایی که مثل من فکر کنن.



بیشتر:

بی‌ربط: برنامه ی این هفته ی نقدباورها از رادیو فرانسه که این بار گفتگویی با دکتر بیژن شاهمرادی با عنوان ""بدگمانی" و "بحران اعتماد" در میان ما ایرانیان انجام داده رو حتماً بشنوید.

چند خط از به‌هم‌ریخته‌ی روزگارم - ۷۲
یا انحرافی به نام انسان

انسان
شاید چیزی بیشتر از
یک انحراف نیست
یک انحراف از درون عالم
شیمی، چه می‌دانم، فیزیک.
هان! یک انحراف
در دوران سرد هزاران پیشین،
همانطور که زرافه.

می‌کُشد، فکر می‌کند، می‌سازد،
شاید یک مثبت-منفی اشتباه شده بود،
تخیل می‌کند،
عالَم فرضی می‌سازد
و حاکم فرضی و قوی آن.

انسان کم می‌آورد
درست مثل آن تکه گِلی که از آن کوه بلند افتاد
بی‌شکل بود اول
و با شکل شد یک قدم مانده به آخر
هان! پایینش گرد شده بود،
آری کامل شده بود.
اما قدم آخر
با خاک پای کوه
یکسان شد.‌
‌‌‌چند ماسه‌ی خاکستری
می‌بایستی به اضافه‌ی هزار می‌شدند
گویی آن موقع‌ها
ریاضیات هنوز دوم راهنمایی را نگذرانده بود،
اشتباه شد
و به توان هزار رسید!
در دوران سرد هزاران پیشین
همانطور که گردن زرافه.

گریه می‌کند.
آن فراکتال‌های دیگر
به گریه‌اش می‌خندند
و هرگز نمی‌دانستند
که جز فراکتالی
بیش نیستند،
حال آنکه اصل نیز
خود
بخشی از این انحراف بود.

داستان‌تصویری - ۲

داستان‌تصویری - ۱